ده شباهت بین ایران و امریکا

در هر دو کشور رئيس جمهور هيچ کاره است .

هر دو کشور براي بقاي خود به يک يا چند دشمن احتياج دارن .

هر دو کشور دوست دارند در مسائل کشورهاي ديگر دخالت کنند، يکي زورش مي رسد، يکي نمي رسد .

درهر دو کشور مردم در حال خوشگذراني اند، در يکي دولت از اين موضوع ناراحت است، در يکي خوشحال است .

در هر دو کشور رسانه ها در شکل دادن به افکار عمومي نقش دارند. در آمريکا اين رسانه ها وجود دارند اما در ايران اين رسانه ها مدتهاست نابود شده اند .

مردم ايران و مردم آمريکا از خارجي ها خوششان مي آيد، با اين تفاوت که ايراني ها خارجي ها را در خارج از کشورشان مي بينند، اما آمريکايي ها خارجي ها را در کشور خودشان مي بينند .

در هر دو کشور رسوايي اخلاقي يک اسلحه سياسي عليه مخالف است، با اين تفاوت که در آمريکا رسوايي اخلاقي باعث محبوبيت در کوتاه مدت مي شود، در ايران در دراز مدت .

هر دو حکومت با تبليغات اداره مي شوند، اما يکي شان تبليغات را بلد است، ديگري بلد نيست .

هر دو کشور متکي به تلويزيون هستند، در يکي تلويزيون هيجان انگيز است و در ديگري نفرت انگيز

در هر دو کشور مردم اعتقادات ديني دارند، در يکي مردم مي خواهند بروند بهشت، اما در ديگري حکومت به زور قصد دارد همه را به بهشت بفرستد .

 

شروع

با سلام

۱-نیمه اسفند سال ۸۱ بود.ساعت تقریبا ۹ بود.تو اتاق خالی -دلیل خالی بودنش باشه برای بعد-خونمون داشتم واسه کنکور درس میخوندم.یهو حس ناجوری از دلشوره بهم قالب شد.رفتم سراغ پنجره(اتاق طبقه دوم است)دیدم پایین دیوار روبرو یه گربه بزرگ حنایی داره راه میره>ولی راه رفتنش مثل لیز خوردن بود.دستمو بلند کردم که مثلا ًمیخوام چیزی پرت کنم که اون برگشت و زل زد تو چشمام و من که از گرگ بیابون نمی ترسم دلم هری ریخت پایین.

پنجره را بستم ورفتم سراغ درسهام/رو کتابام خوابم برده بود/ساعت۳:۵۰ بودکه با صدایی مثل کشیدن چوب رو آسفالت بیدار شدم/دلشوره عجیبی داشتم/پنجره را باز کردم/یک آدم کچل و ۵۰ سانتی با سبیلای کلفت زیر پنجره بود.

با دیدن من صورتش اومد روبروی صورتم و با مشت زد پای چشمم.(کوتوله با صورت من سه متر ارتفاع و دو متر طول فاصله داشت).

من پرت شدم عقب و بیهوش شدم.صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پنجره باز است و من روی کتابهام افتادم .تعجب کردم چون هنوزگیج بودم و دیشب کاملاً یادم نبود.وقتی رفتم صورتم رو بشورم تو آیینه دیدم چشمم سیاه شده و ورم کرده.

باورم نمیشد. یعنی واقعاً اتفاق افتاده بود؟

شب بعد رفتم تا مطمئن بشم و انتقام بگیرم.آخه تا اون موقع کسی دست رو من بلند نکرده بود که دهنشو سرویس نکرده باشم. ولی مادرم نذاشت اونجا بخوابم.اون چیزهایی می دونست که من نمی دونست!!

رفت تا فردا شب که صبر کردم که همه بخوابند و من رفتم تو همون اتاق...

هنوز لامپ روشن بود و من رو زمین دراز کشیده بودم و به سقف اتاق خیره شده بودم که حس کردم یک چیز سنگین مثل غلتک از رو پاهام شروع کرد بالا اومدن!!!

با ورم نمیشد!!بختک تو بیداری!!!بیحسی به کمرم رسیده بود و من که از ترس پاپیون زده بودم دستمو زدم زمین و یک بسم الله گفتم و پریدم از اتاق بیرون.

از اون موقع دارم رو ماهیت جن تحقیق میکنم تا سر در بیارم اون چیه.

به حقایق بسیار جالب توجه و دست اولی هم رسیدم که بعداّ بهتون میگم.