دلایلی برای مرد بودن!!!

 
همیشه از نام خانوادگی شما استفاده میشود
-مدت زمان مکالمه تلفنی شما حداکثر30ثانیه است
-برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید
-درب تمام شیشه های مربا وترشی رخودتان باز می کنید.
-دوستان شما توجهی به کاهش و افزایش وزن شما ندارند
-جنسیت شما در موقع مصاحبه استخدام مطرح نیست.
-لازم نیست کیفی پراز لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید
-ظرف مدت10 دقیقه می توانید حمام کنید وبرای رفتن به مهماتی آماده شوید
-همکارانتان نمی توانند اشک شما را در بیاورند
-اگر در 24 سالگی هنوز مجردید احدی به شما ایراد نمی گیرد
-رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است
-با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشکلات احتمالی را حل کنید
-وقتی مهمان به خانه شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید
-بدون هدیه می توانید به دیدن تمام اقوام ودوستانتان بروید
-می توانیدآروزی هر پست ومقامی را داشته باشید
-حداقل بیست راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه داخلی وخارجی بلد هستید
-ضرورتی نداره روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید -وبالاخره روزی بک پیرمرد موفق خواهید شد

یک خاطره از دور

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري»  نقل  کرد :
ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عده‌مان کم است.
 گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند .
چاره‌اي نداشتيم. همه ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟
 وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم.
 يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل  کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه.
بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود.
گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.»
 فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه )) بله(( بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم.
همه شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد :
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . .  بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله .
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله .
زال‌زالک داري؟ . . . . .  بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» دراستاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد  فرمودند و داستان به‌خير گذشت

یه شعر توپ

کوچه
 

بي تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه  گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره بدنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه  كه بودم.

 

در نهانخانه جانم، گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت  دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل  و سنگ

همه دل داده  به آواز شباهنگ

 

يادم آيد: تو بمن گفتي:

از اين عشق حذر  كن!

لحظه اي  چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينه عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي  نگران است،

باش فردا، كه  دلت با دگران است!

تا فراموش  كني، چندي از اين شهر سفر  كن!

 

با تو گفتم: حذر از عشق ! ندانم

سفر از پيش تو، هرگز نتوانم،

نتوانم،

 

روز اول كه دل من به تمناي  تو پر زد

چون كبوتر ، لب بام تو نشستم

تو  بمن سنگ  زدي، من نه رميدم، نه گسستم...

 

باز گفتم  كه: تو صيادي و من آهوي دشتم

تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، ناله  تلخي زد و بگريخت...

 

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

 

يادم آيد كه:  دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم؛ نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...

 

بي تو  اما به چه حالي  من از آن  كوچه  گذشتم!

 

از فريدون  مشيري

 

از تهران!!!

همونطور كه ميدونيد، اعلام شده که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شده. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد:
 
۱) تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.
 
 
۲) تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند.
 
 
۳) تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند.
 
 
۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.
 
 
۵) در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آن.
 
 
۶) در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايی که ديده نمی شود نگاه می کنند.
 
 
۷) همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.
 
 
۸) تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است.
 
 
۹) مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند.
 
 
۱۰) رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود.
 
 
۱۱) ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود.
 
 
۱۲) در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری.

شرح حال ما برفت

آی مــردم نـــــام مـن دانشجــــو است                 زندگـــی ام خالی از رنگ و رو است

کارمــــن در خوابــگه خوابیــدنســــت                 خواب های رنگی آن گــه دیــدنســت

خواب بیکاری پس از تحصیل و درس                  کشته من را نیمه شد جانـــــم ز ترس

دوستــان در طول هر یــک روزوشــب                 گشته بیست و پنج ساعت خواب وگپ

یک طرف پنجاه و دو برگ است ومــا                   ســـوی دیــــگر خرو پـــف بچـــه ها

تــا کــه آید اخـــــر تــرم کــــار مــــن                   می شود شب تا سحر گـــه خــــر زدن

می شـــود کــــورس تقــلـب امتحــــان                   عـینـهـــو تــــالار بحـــث و گفتمـــــان

مرضیـــــه کاغذ به بابــــک می دهـــد                  اوجوابــش را بـه چشمـــک می دهــــد

می زنــد محــسن به پــــای مرتضـــی                  اونـمی دانــــد جـــوابـــش از قــضــــا

ناظــــــــرک انــدر بر فتـــانـــه است                     نـاظر اســت امــا همه بهـــانه اســــت

گــــاه می گویـــــد جـــــواب امتحـــان                    گــــه اشارت می کنــد درایــن میــــان

گــاه می گیـــــرد قـلـــم از دســــت او                    می نویــســد از برایــــش پـشت و رو

تا که مهــــدی دست بـــالا می کنـــــد                     ناظـــرک غــوغــا و بلــــوا می کنــــد

بچه جــــــان سوال بی مورد خطـاست                   گـــو ببینــم که حـــواس تــو کجـــاست

بهـــر نمره گـــــر اتـــــاق  وی روی                    دور او بینـــــی بســی حـــور و پــــری

دل به ناظــــر داده اند و در جـــــواب                    قلــــوه می گیــــرند و نمـــره های نـاب

این چنین است سر گذشت مـــا عزیز                   اشـــک خـــود را از بــرای مــا نــریــز

گــر که ترسیــــدم زپـــــاسی می روم                   دســـت به دامــان پزشکـــان می شـــوم

می کنـــم حـــذف پزشــــکی درس را                  می بــرم من ریشـــه هــای تــــــرس را

راه دیــگر کفش استـــاد است ومـــن                  واکـس هسـت و این بروس و دسـت من

یــا دلــش می سوزد استـــادم وپــاس                  یا نـه  وسیـــروس مـــرد آس و پــــاس

 

شهر هرت

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه ب َدَ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

یک شعر توپ

نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه

به نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمی

منم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمين جا
همان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندیدی

ازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفت

زتو بخشش ازاوعصیان گري بود// زتو نرمش از اوويرانگری بود

خدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستم

نياوردم به جا من بندگي را // وبالم كرده ام شرمندگي را

ندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومي دانم كه می گويي چه پُررّوست

زبس از آدميّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشور

لذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگي واز سر سوز

شوم مستعفی از شغلی كه دادي// و نام آدمی بر آن نهادی

اگر باشد جواب نامه مثبت// و استعفا قبول افتد زسويت

خدايي را در حق ّ اين خطا كار// در حق بندۀ مستعفی زار

به جا آور زروی لطف و ياری// كه باشد از صفات ذات باری

به جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حال
عطا كن خانه ای در كنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغت

بكن هم خانه ام يك حور زيبا // که تا تنها نباشم من در آنجا

چو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان

توای آدم گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستی

ولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردی

قبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟

به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساند

بلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوت

پریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار